فرشته احمدی

فرشته احمدی متولد ۱۳۵۱ و فارغ التحصیل  رشته‌ی معماری از دانشگاه تهران است. او از اوایل دهه‌ی هشتاد فعالیت ادبی خود را به عنوان داستان‌نویس و منتقد به صورت حرفه‌ای شروع کرد. کتاب «بی‌اسم» اولین کتاب اوست که داستانی است برای کودکان. در سال ۱۳۸۳ مجموعه داستانی از او به نام «سارای همه» منتشر شد. داستان «تلویزیون» از این مجموعه جزو داستان‌های برگزیده‌ی جایزه ی هوشنگ گلشیری در سال ۱۳۸۴ بود.او تا کنون دو رمان به نام های «پری فراموشی» و «جنگل پنیر» منتشر کرده. رمان «پری فراموشی» تندیس کتاب برگزیده‌ی کتاب‌فروشان را در جایزه‌ی روزی روزگاری در سال ۱۳۸۷ دریافت کرد. او در سال ۱۳۹۲ مجموعه داستان «گرمازدگی» را منشر کرد. فرشته احمدی عضو هیات داوران شش دوره جایزه ی روزی روزگاری و دو دوره جایزه‌ی هوشنگ گلشیری بوده است.

  • هیولاهای خانگی
  • گرمازدگی
  • جنگل پنیر
  • پری فراموشی
  • سارای همه

– داستان ” اشباح تابستاني”را زني روايت مي كند كه بعد از قراري اينترنتي به شهرك زادگاهش برمي گردد. ١٥٠٠نفر آمده اند به شهركي زلزله زده و خالي از سكنه. تلويزيون استاني شادي آنها را نمايش مي دهد و همه ي مظاهرمربوط به جشن و خوشي را اما راوي پشت صحنه را روايت مي كند؛ از دست رفتن جواني، عشق هاي كودكي و… – داستان “هري هميشه گم مي شود” روايت بريدن از رابطه اي عاطفي است. رابطه اي كه در ابتداي آشنايي فقط زيبايي هايش به چشم مي آيد و به مرور زمان جزييات ظاهرا بي اهميت، زيبايي رابطه را مغشوش مي كنند.

– داستان ” مراقب افسانه اي اسب ها” تفاوت هاي شخصيتي دو دوست را نمايش مي دهد؛ يكي از آنها اهل عمل است، تاثيرگذار و فعال است و در كار تغيير جهان و آن ديگري فقط نگاه مي كند و سعي مي كند دور از چيزها بايستد تا بتواند در موردشان خيالپردازي كند.

– داستان ” كوران” داستان زني است كه تلاش مي كند با ساختن قصه اي ساده در مورد خطوط ( مثل قصه هاي شل سيلور استاين) زندگي اش را معنادار و آسان جلوه بدهد اما در مواجهه با واقعيت آن قصه كارايي اش را از دست مي دهد.

– داستان” كينه ورزي از سر اداي وظيفه” داستان عشقي قديمي است كه از دست رفته ولي زن راوي داستان در تمام سالهاي بعد از رابطه ي كوتاه مدتش به ان مي انديشيده و منتظر فرصتي بوده تا به معشوق قديمي اش تلفن كند و بگويد سالها پيش در مورد مطلبي به او دروغ گفته. حالا كه موقع تلفن زدن شده بعد از مرور ماجرا از خودش عصباني است كه اين همه اداي بي اعتناها را دراورده اما هرگز بي اعتنا نبوده.

– داستان ” آزمودن زندگي در كنار رودخانه كن” داستان عده اي جوان است كه بر اساس تست روانشناسي تلاش مي كنند خودشان و امكانات شخصيتي اشان را بشناسند. اما بر خلاف پيش بيني هاي تست، از آنها كارهاي غير قابل پيش بيني سر مي زند.

-داستان ” مانداب” داستان شهري ديوانه خيز است. راوي در مورد برخي از ديوانه هاي محله اشان حرف مي زند و بعد داستانش را متمركز مي كند روي يكي از انها كه به گمان بچه هاي محله براي فرار از سربازي خودش را به ديوانگي زده. – داستان “هيولاهاي خانگي” نامه اي طولاني است كه زني براي خاله اش مي نويسد و با ياداوري خاطرات و بر شمردن تاثيراتي كه خاله بر زندگي او گذاشته تلاش مي كند خود را از زير بار تاثيرات مخرب او برهاند.

گرمازدگی و داستان‌های دیگر (مجموعه داستان)FA-book1

فرشته احمدی

نشر افق: 1392 – چاپ دوم 1393

78 صفحه


با خودش فکر کرد این که میگویند گربه‌ها عاشق شیراند، افترایی بیش نیست. هر بار که از سوپر مارکت با شیر کم‌چرب یا پرچرب یا متوسط به خانه برمی‌گردد، کمی از آن را بعد از این که به سختی پوشش آلومینومی درش را با ناخن باز می‌کند، می‌ریزد توی ظرفی، برگی، درِ ظرف یک بار مصرفی، چیزی و می‌گذارد جلوی گربه‌ی گرسنه‌ای که پشت سرش به امید لقمه‌ای راه افتاده. اما حتی یک بار هم بعد از بو کردن آن مایع سفیدرنگ اندک علاقه‌ای به خوردن آن در چشمهایش یا جای دیگرش ندیده. قدیم‌ها، زمان بچگی‌اش، کاملا به خاطر دارد شیر را می‌ریخت توی در قرمز دبه‌ای (اجازه نداشت از ظرفهای اصلی خانه استفاده کند)، می‌گذاشت جلوی گربه‌ها و زبان کوچک و لطیف و صورتی‌اشان را می‌دید که به آن نوک می‌زدند و با لذت شیر را می‌کشیدند داخل دهانشان. شاید شیرها آن موقع طعم دیگری داشتند یا گربه‌ها ذائقه‌اشان فرق می‌کرد. الان کشته مرده‌ی سوسیس و کالباس‌اند. از مواد نگهدارنده خوششان می‌آید و از همه‌ی چیزهایی که آدمها دوست دارند. قدیمها گوشت و شیر و جگر می‌خوردند. او از ترس مادرش اجازه نداشت همه‌ی مواد غذایی را جلویشان بریزد، امتحان کند ببیند چی دوست دارند و چی دوست ندارند، به خاطر وسواس مادرش. اما یواشکی می‌رفت سراغشان. این روزها یک چیزی پیش آمده که زیاد یاد این جور چیزها می‌افتد، ماجرای گربه‌ها نه، وسواس مادرش. همخانه‌ای‌اش کار عجیبی کرد. هفته‌ی گذشته بحثمان شد و تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم. او می‌خواهد با دوست دیگری خانه بگیرد اما انگار سختش باشد همین را رک و راست بگوید. دلش میخواهد نقطه‌ی پایان دراماتیک‌تری بر جدایی‌مان بگذارد، یک طوری که عذاب وجدان نداشته باشد و دلش آرام بگیرد. خلاصهای از حرفهای دو سال گذشته‌ی خودم را تحویلم داد و بیوگرافی خفت‌بارم را در چند جمله ریخت روی دایره‌ی بحث. اشاره کرد به مادر وسواسی‌ام و این که از پشت کوه آمدهام و عقدههای فراوانی دارم و در خانوادهام آدمهای معتاد زیادی بوده و تعداد خودکشی هم کم نبوده و مهربانی هم خلاصه قصه‌ی کمیابی است. من هم درآمدم که «تو هم مسواک نمی‌زنی.» و بعد خواستم منصف باشم و گفتم: «خیلی دیر به دیر مسواک می‌زنی.»

داستان بی سر وپا:

دختری در کنار باغچهای در مجتمع مسکونیاشان مجسمهای از سنگ سفید پیدا میکند که سر ندارد و پاهایش هم از ران قطع شدهاند. مجسمه تن زیبای زنی است که شاید به زعم راوی به خاطر برهنگی و بیحجابی دور انداخته شده…

داستان لانه‌ی اسکواتر:

راوی فیلمی را که پس از دیدار از شهر کوچک بچه‌گی‌اش گرفته، به اتفاق مادرش نگاه می‌کند. در حین آماده شدن برای تماشای فیلم، خاطرههایی از آن شهر را به یاد می‌آورد که بیشتر مربوط به پدرش است….

میرزابنویس:

کارمند اداره‌ای که وظیفه‌ی اصلی‌اش نوشتن قراردادهاست، در حال غر زدن تعریف می‌کند که با وجود داشتن چنین سمتی در واقع کارش نوشتن دستورات مافوقش است و او آلتدستی بیش نیست. در آخرین نامه‌ای که اکنون در دست نگارش دارد، تصمیم می‌گیرد بدون در نظر گرفتن توصیه‌های رییس، آنچه را که خود صلاح می‌داند با نثری پر طمطراق برای کارفرما بفرستد…

نقطه‌ی کور:

نگهبان شیفت شب بیمارستان از رییسش اجازه گرفته تا از انباری که در زمینی بزرگ و تپه‌مانند قرار دارد، هر چه می‌خواهد برای تجهیز خانه‌ی اجاره‌ای کوچکش بردارد. انباردار تخت‌ها و میزها و صندلی‌ها را نشانش می‌دهد اما تاکید می‌کند که چند وسیله‌ی کوچک داخل کمدی چوبی را برادرش لازمشان دارد و نگهبان تصمیم می‌گیرد هر طوری شده آن اشیا را بردارد.

جدول اصلاحات:

عادله-ز تصمیم گرفته با انجام اعمالی هر چند کوچک، جامعهاش را حتی اگر شده اندکی اصلاح کند و برای این‌که کارش را آیندگان سرمشق قرار دهند، جداولی درست کرده و خلاصهای از کارهایش را یادداشت میکند. هر چه می‌گذرد احساس سرخوردگی‌اش بیشتر میشود و تصمیم میگیرد به اصلاح محدوده‌ای کوچکتر قانع باشد…

گرمازدگی:

زنی در حال انجام بازی کامپیوتری life چنان غرق خرید و فروش خانه و تحصیل و ازدواج و بچهدار شدن و … میشود انگار در حال تجربه کردن زندگی واقعی با دور تند است. اضطراب ناشی از ترس از دست دادن، ترس باختن بسیار شدید میشود و فقط قطع برق و خاموش شدن کامپیوتر او را از آن مخمصه نجات میدهد.

FA-book3جنگل پنیر: رمان

فرشته احمدی

نشر ققنوس: 1388

215 صفحه


دختری برای کشف علت مردن پدرش در سال‌های کودکی او، به سفری می‌رود به شهرکی کوچک که بچگی‌اش را آنجا گذرانده. در این سفر خاطراتش را از آن شهرک که ساکنانش کارکنان معدن‌اند، بازگو می‌کند و کشف می‌کند که زندگی شهرک‌نشینی چه تاثیر عجیب و ماندگاری بر ساکنانش می‌گذارد؛ سرد، درونگرا، آدم‌گریز و شاید بی‌عاطفه‌اشان می‌کند. در فصل‌هایی دیگر زندگی دختر را در تهران دنبال می‌کنیم یعنی آنگونه که حالا سر میکند؛ جوانانه، ظاهرا سرزنده و … اما سردیاش در خلال آن نوع زندگی نیز قابل درک است. در تهران پیش از سفر دختر به دیدن درویشی رفته تا به قول دوستانش صحبت با او باعث آرامشش شود. در سفر چیزهایی در مورد شغل پدرش میفهمد و در مورد علت کشتهشدنش. حین بازگشت به این فکر میکند که لازم است پیش آن درویش برود یا نه و به گمانش علاقه و نیازی به این کار ندارد. فصلهای یک در میان کتاب زندگی در سفر و زندگی در تهران را به تصویر میکشند در فصل پایانی قطاری او را به سفر میبرد و در فصل قبل او از سفر بازگشته. این دو قطار در صحنهای فرا واقعی از کنار هم رد میشوند و خود خود را نشسته در قطار دیگر میبیند، خودی که تازه سفرش را شروع کرده.


FA-book4پری فراموشی: رمان

فرشته احمدی

نشر ققنوس: 1388

230 صفحه


دختری با زندگی‌ای دوگانه، شب‌ها و روزهای متضادی را می‌گذراند. در خواب‌هایش عاشق مردی‌است بسیار سبکبال، آزاد و رها. با او فارغ‌البال است، صحبت‌هایشان در مورد چیزهای جالب موسیقی و …است اما روزها درگیر زندگی با مادری است وسواسی و به قول راوی بازیگر که بسته به اشخاص مقابلش نقاب مناسبی به چهره می‌زند. راوی با مردی ازدواج می‌کند تا از زندگی رویایی و پر توهمش به زندگی واقعی قدم بگذارد. در فصل دوم راوی را میبینیم که کار می‌کند، فعال است و … در اواخر رمان، مادر راوی که در تمام صفحات پیشین راوی تصویر بسیار نامطلوبی از او ساخته به حرف می‌آید و با دامادش دردل می‌کند و ما صدایی می‌شنویم پر از اضطراب، پر از ترس‌هایی که دخترش در دل او ایجاد کرده. پس از مرگ مادر، راوی و همسرش به خانه‌ی او نقل مکان می‌کنند و به نظر می‌رسد تلاش می‌کنند تا زندگی‌ای عادی و بی‌مشکل را شروع کنند اما جملات پایانی راوی هنوز در آرزوی فراموشی روزها و لحظه‌هاست.

FA-book2

سارای همه: مجموعه داستان

فرشته احمدی

نشر ققنوس. چاپ اول : 1383

143 صفحه


داستان هاله:

زنی بارانیپوش با چکمه‌های پاشنه بلند در یک روز بارانی بی‌هدف در خیابان راه می‌رود و شیفته‌ی تصویر خود در شیشه‌ی مغازه‌ها و … دائم به این فکر می‌کند که از منظر دیگران چگونه است. چگونه راه برود، حرف بزند تا تصویر زیبایی از خود در ذهن دیگران بسازد اما در پایان با حمله‌ی مردی در کوچه‌ای تاریک، خسته و درهم‌شکسته به خانه برمی‌گردد و تصویرش را آینه‌ی آسانسور بسیار دور از آن چیزی است که دلش می‌خواسته باشد.

داستان هیولا:

شهرزاد با دیدن لکهی خون روی ملافه و دیدن عکس‌العمل تحقیرآمیز مادرش در چند اپیزود به گذشته برمی‌گردد. در هر اپیزود برشی از زندگی او و لحظهای که به شکلی تحقیر شده، نشان داده‌ می‌شود و با هر بار تحقیر شدن او کوچک و کوچکتر میشود تا سرانجام به رحم مادر بازمی‌گردد.

داستان آرش:

دختری آرزو کرده برادر قوزی‌اش بمیرد. آرش مرده و حالا او از عذاب وجدان به خود می‌پیچد چون گمان می‌کند مرگ آرش به خاطر آرزوی اوست. در حال درک آرش و درک دنیای او کم کم احساس می‌کند خود اوست.

داستان مونتاژ:

راوی پس از دیدن عکس خانوادگی دوستی که در قابی زیبا به دیوار خانه‌اشان نصب شده، تلاش میکند تا افراد پراکنده‌ی خانواده‌ی بسیار پریشانش را برای گرفتن عکسی دسته‌جمعی دور هم جمع کند. تلاشش بیهوده است و او در پایان به این نتیجه میرسد که با مونتاژ عکسهای تکی آنها در کنار هم آن عکس دسته‌جمعی را بسازد.

داستان سفید:

این داستان از زبان آرش است پسری قوزی که قهرمان داستان «آرش» است و توی بقیه‌ی داستانها هم حضور دارد. مادر دائم او را سرزنش کرده که باعث شکستگی و پیری زودرس او بوده. آرش با قوطی رنگ سفید موها و صورتش را سفید میکند تا مثل آقا که مرده و مادر که پیر شده، سفید سفید باشد.

داستان تلویزیون:

مردی میخکوب تلویزیون روی مبل نشسته و بی اعتنا به بقیه‌ی چیزها و حرفهای همسرش غرق تصاویر است. زن تلاش میکند با او ارتباط برقرار کند و بازی‌ای را پیشنهاد میدهد؛ این که اول مرد خیلی غریبه‌وار با زن در مورد آرزوهایش و مشکلاتش حرف بزند و بعد نوبت زن بشود. مرد در حین بازی میفهمد که دلش میخواهد نقاشی کند و تصمیم میگیرد آتلیه‌ی کوچکی توی زیرزمین راه بیاندازد و میرود تا زیرزمین را ببیند و بازی را ادامه نمیدهد و زن باز هم موفق نمیشود با او حرف بزند.

داستان زیبا:

راوی هنگام باز کردن بی‌اجازه‌ی پاکت نامهای که برای شوهرش فرستاده شده، یاد ماجراهای نوجوانی‌اش میافتد؛ علاقه‌اش به دختری به نام زیبا، خواندن نامه‌ای عاشقانه که مال دختر همسایه بود و یادش آمد که همیشه دلش می خواسته نامهی عاشقانهای بخواند یا بنویسد.

داستان بازی:

دخترکی هفت، هشت ساله موقه نگاه کردن در آیینهای موجدار، چهرههای متنوعی از خودش را در جاهای معینی از آیینه پیدا میکند. برای هر کدام شخصیتی در نظر میگیرد و با آنها صحبت میکند. شخصیتها تلاش میکنند دخترک را از رازهایی باخبر کنند، رازهایی در مورد نبودن پدرش و ناخواسته بودن تولد او.

داستان تاریک، روشن:

داستانی در مورد تردیدها و دودلیهای مردی که با هر جملهی زنش و هر حرکت تازهی او، در ذهنش شکل میگیرند. مقایسهی شکهایش به انگیزهای زن، با خاطرهای از نوجوانیاش وقتی به برادرش مشکوک شده بود که چیزی را بیاجازه او برداشته، وادارش میکند که قضیهی نوجوانی را از مادرش پیگیری کند و با ابهام بیشتری مواجه میشود. مرد میماند و تردیدهایی که دست از سرش برنمیدارند، یقینهایی که سخت به دست آمدهاند و آسان