پیمان اسماعیلی

p-esmaeili-thumbپیمان اسماعیلی در سال ۱۳۵۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. او در سال ۱۳۷۴ در رشته مهندسی برق وارد دانشگاه
علم و صنعت ایران شد. او عضو کانون شعر و ادب دانشگاه علم و صنعت ایران و دبیر هیات موسس مجمع کانونهای ادبی دانشجویان سراسر کشور بوده است. از او دو مجموعه داستان به نام‌های «برف و سمفونی ابری» و «جیب‌های بارانی‌ات را بگرد» و یک رمان به نام نگهبان منتشر شده است. برای مجموعه داستان برف و سمفونی ابری جایزه روزی روزگاری، مهرگان، گلشیری و جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات را دریافت کرد. مجموعه داستان «جیب های بارانی ات را بگرد» در سال ۱۳۸۵ در جایزه ادبی اصفهان شایسته تقدیر دانسته شده است.

  • نگهبان )2014(
  • برف و سمفونی ابری (1387)
  • جیب‌های بارانی‌ات را بگرد )1384(

PE-book1

نگهبان: رمان

تهران، چشمه: 1392

سیامک مهندس جوانی است که در کودکی پدر و مادرش را در یک سانحه رانندگی از دست داده و خودش هم برای همیشه عقیم شده است. سیامک ناظر احداث یک خط لوله گاز در جنوب ایران می‌شود و روشنک نامزد جوانش را در تهران رها می‌کند و می‌رود. در جنوب ولی پروژه به راحتی پیش نمی‌رود. مردم بومی در اطراف خط لوله گاز چادر زده‌اند و اجازه نمی‌دهند که پروژه پیشرفتی داشته باشد. رئیس مردم بومی مردی است به اسم شکیب که سیامک ناخواسته در یک درگیری او را می‌کشد و خودش هم به مرزهای سرد و کوهستانی غرب ایران فرار می‌کند تا از طریق کوه‌ها از ایران بگریزد.

سیامک در دشتی سرد و برف گرفته در غرب ایران به اسم پوکه گرفتار می‌شود در انتظار راهنمایی که قرار بوده بلد راه برای عبور از کوه‌ها و فرار از ایران باشد. راهنمایی که هیچ وقت نمی‌آید و سیامک را سرگردان دشتی می‌کند که در آن فقط فراری‌ها، پیش مرگه‌ها و سرد خوابها هستند. سردخوابها انسانهایی هستند که از مرز انسانی خود بیرون آمده‌اند و به چیز کاملا جدیدی تبدیل شده‌اند. چیزی مابین انسان و حیوان. سیامک هم در پوکه عوض شده است. هیبتش در دل مردم محلی ترس می‌اندازد و قدرت شکار کردنش برای مردم بومی باور کردنی نیست. سیامک صارم و پسر کوچکش به نام رازان را در خانه‌ای سنگی می‌بیند و با آنها همراه می‌شود. در ادامه سیامک ادریس را می‌بیند. مردی که زمانی دایی رازان بوده و حالا موجودی است که سرد خواب انسان و گرگ است. با گرگها زندگی می‌کند مثل آنها شکار می‌کند اما دنبال رازان است تا او را به دست بیاورد و غریزه انسانی‌اش را آرام کند. ادریس ولی از دست سیامک می‌گریزد و در کوه‌های سرد و برف گرفته در میان باقی گرگها پناه می‌گیرد. کمی بعد سیامک می‌فهمد چند نفر جنوبی به دنبال او به دشت پوکه آمده‌اند تا انتقام قتلی را که در جنوب اتفاق افتاده بگیرند. جنوبی‌ها صارم را می‌کشند و به دنبال سیامک و رازان به خانه‌ای متروک و سنگی می‌رسند. خانه‌ای که در محاصره گرگهاست و نبردی خشن و ظالمانه برای حفظ بقا در آن در جریان است. نبردی بین سیامک، جنوبی‌ها و گرگهایی که ادریس هم درمیانشان است. سیامک خودخواسته به این نبرد وارد می‌شود تا به مقام پدری رازان برسد. مقامی که عقیم بودگی سیامک را پایان می‌بخشد و مرتبه نگهبانی او را کامل می‌کند. مرتبه‌ای که پدر او کیومرث در رسیدن به آن شکست خورده بود.

رمان نگهبان از طرفی دیگر با شاهنامه اثر عظیم حماسی ایرانیان وارد گفتگو می‌شود. شخصیتهای این رمان بازتاب مدرن شخصیتهای شاهنامه در داستان کیومرث و سیامک هستند. شخصیتهایی که با پس زمینه‌ای اسطوره‌ای و در دل یک داستان معاصر با غرایز و آرمانهایشان در جنگند.

PE-book2برف و سمفونی ابری: مجموعه داستان

تهران، چشمه: 1387

میان حفره‌های خالی:

پزشک جوانی برای گذراندن دوره طرح خدمت خود به یکی از روستاهای مناطق کردنشین ایران می‌رود. منطقه‌ای برف گیر و بسیار سرد که مردمانش تمایل چندانی برای آشنایی با افراد تازه وارد ندارند. در کوههای این روستا دو غار وجود دارد که برای مردم منطقه مقدس است و کسی نباید به آنها وارد شود. مردم بومی معتقدند اگر کسی وارد غارها شود دیگر برنمی‌گردد و در آنجا برای همیشه گرفتار می‌شود. پزشک که کوهنوردی حرفه‌ای است تصمیم به بالا رفتن از کوه و ورود به غارها می‌گیرد. پزشک وارد غارها می‌شود و بدون هیچ مشکلی به روستا برمی‌گردد. کمی بعد ولی محیط اطراف پزشک جوان تغییر می‌کند. در ابتدا مردم بومی بی هیچ دلیلی در اطراف محل زندگی پزشک نگهبانی می‌دهند. بعد کم کم روستا خلوت می‌شود تا جایی که دیگر کسی در خانه‌ها زندگی نمی‌کند. برف و مه تمام روستا را فرا می‌گیرد و پزشک متوجه ردپاهایی روی برف می‌شود که همه جا او را تعقیب می‌کنند. پزشک خودش را در اتاق بهداری روستا حبس می‌کند و با هیچ کس رابطه‌ای برقرار نمی‌کند تا آنجا که حتی به زنده بودن خودش هم شک می‌کند.

مرض حیوان:

در یکی از بیابانهای گرم جنوبی ایران مردی به عنوان راهنما همراه مهندس جوانی می‌شود تا او را تا محل کمپ مهندسهای یک پروژه همراهی کند. در طول مسیر گودالهای عمیقی کنده شده که قرار بوده محل نصب دکلهای برق فشار قوی باشد. گودالهایی که گاهی تله حیوانهایی می‌شود که به داخل آن سقوط می‌کنند و توانایی بیرون آمدن ندارند. مرد راهنما برای مهندس جوان از عقاید مختلف مردم آن منطقه حرف می‌زند که مهمترینشان مرض حیوان است. در مرض حیوان اگر کسی از غذای نیمه تمام حیوانی بخورد به خوی همان حیوان مبتلا می‌شود. کمی بعد راهنما داستان خودش و مهندس دیگری را تعریف می‌کند که توی یکی از همین گودالها سقوط کرده بودند. آنها برای چند روز گرفتار گودال بوده‌اند و هر دو از گرسنگی و تشنگی تا نزدیکی مرگ رفته‌اند. راهنما از موجودی شکل کفتارحرف می‌زند که در یکی از شبها به داخل گودال پریده و گلوی آن یکی مهندس را پاره کرده تا از خون مرد تشنگی‌اش را رفع کند. خونی که در نهایت تشنگی خود راهنما را هم رفع کرده است. کمی بعد راهنما خودش را به مهندس ترس خورده نزدیکتر می‌کند انگار که او را به دام انداخته باشد. مثل کفتاری که به شکارش نزدیک می‌شود.

لحظات یازده‌گانه سلیمان:

داستان از یازده پرونده مختلف درباره یک قتل تشکیل شده است. چند کوهنورد در قله‌های برفی کوههای تخت سلیمان گرفتار شده‌اند و بعد از چند روز جسد چند نفرشان پیدا می‌شود. مردی خودش را به پاسگاه پلیس معرفی می‌کند و معتقد است این فقط یک اتفاق ساده نبوده و کسی که از دوستان قدیمی آنها بوده کوهنوردها را تا قله‌های برفی تعقیب کرده و آنها را کشته است. پرونده‌ها از بخشهای مختلفی تشکیل شده‌اند که با کنار هم گذاشتن آنها داستان کلی این اتفاق آشکار می‌شود. یکی از پرونده‌ها به گزارشی مربوط می‌شود که یکی از اعضاء نجات یافته گروه کوهنوردی بعد از آن اتفاق نوشته. در آن گزارش آن کوهنورد به حضور فردی اشاره می‌کند که در میان برف و سرما خودش را به گروه کوهنوردی رسانده و با کوهنورد کشته شده حرف زده. کم کم دلایل دشمنی قاتل با کوهنوردهای کشته شده واضح می‌شود و داستان به سالها پیش برمی‌گردد. به رابطه کوهنوردها با خواهر قاتل و مرگ خواهر به دست پدر قاتل. در انتهای داستان درست در زمانی که پلیس فکر می‌کند خود قاتل نیز در کوهستان از برف و سرما یخ زده و مرده است معلوم می‌شود که قاتل کس دیگری است که زنده مانده و خودش را از چشمهای همه پنهان کرده است.

مردگان:

در شبي برفي، برق در محلِ ايستگاه پايگاه برقِ منطقه‌اي دور افتاده قطع مي‌شود. راننده‌ي ايستگاه از ديدن مردي روي سيم‌هاي برق حرف مي‌زند و رييس مركز با یکی از تکنیسینهای ایستگاه براي دیدن آن چه كه راننده ديده ايستگاه را ترك مي‌كند. هر دو نسبت به آنچه که راننده دیده مشکوکند و در راه سعی می‌کنند به توجیه منطقی اتفاقی که افتاده بپردازند. ماشین آنها در جاده برف گرفته تصادف می‌کنند و آنها مجبور می‌شوند از میان جنگل راه خودشان را به طرف محل قطعی برق باز کنند. کمی بعد در نزدیکی همان جایی که راننده دیده مردی را می‌بینند که روی سیمهای برق است و خودش را سینه خیز به سمت آنها می‌کشاند. مثل حیوانی که شکار خودش را تعقیب کند.

 

یک هفته خواب کامل:

راننده مسافر کشی مسافری را از تهران به طرف شهر نور در شمال ایران سوار می‌کند. در طول مسیر راننده با مسافر همصحبت می‌شود. مسافری که به نظر بیماری لاعلاجی دارد و معتاد به الکل است. راننده خودش را به جای یکی از مسافرهای قبلی‌ جا می‌زند و از علاقه‌مندی‌های آن مسافر طوری حرف می‌زند انگار که مال خود او بوده‌اند. کمی بعد معلوم می‌شود که مسافر فعلی برای سرقت ماشین راننده با او همسفر شده. مسافر ماشین را می‌دزدد و راننده هم چاقو می‌خورد. راننده چاقو خورده خودش را به کنار جاده می‌رساند و حس می‌کند واقعا شبیه همان مسافری شده که خودش را جای او جا زده بوده.

یک تکه شازده در تاریکی:

مردی در یک مکان نامعلوم و تاریک به هوش می‌آید. مرد هیچ تصوری از جایی که در آن گرفتار شده ندارد. کمی بعد صدای دیگری در تاریکی به گوش مرد می‌رسد که سعی می‌کند راه مرد را از میان تاریکی به سمت خودش باز کند. مرد با صاحب صدا وارد گفتگو می‌شود و متوجه می‌شود که صاحب صدا سالهاست که در این مکان گرفتار شده. صاحب صدا به مرد می‌گوید که در این تاریکی تغییر شکل داده و به موجودی شبیه مار تبدیل شده است. مرد به صاحب صدا برای پیدا کردن راه نجات در آن تاریکی اعتماد می‌کند. اعتمادی که پایان خوبی را برای مرد رقم نمی‌زند.

گرای پنجاه و پنج:

در یک شهر برف گرفته و آخر زمانی مردی جسد زنی را از زیر برف پیدا می‌کند. مرد جسد را به برجی می‌برد که بیشتر طبقاتش در زیر برف مدفون شده‌اند. مرد دفترچه خاطرات زن را پیدا می‌کند و می‌خواند. زن خاطراتش را در زمانی را نوشته که برف هنوز همه جا را نپوشانده. زن در خاطراتش نوشته که سرطان دارد و چیز زیادی از عمرش باقی نمانده است. زن معشوقی دارد که زن را ترک کرده و به یک شهر اروپایی برف گرفته مهاجرت کرده. مرد به خواندن خاطرات زن ادامه می‌دهد و متوجه می‌شود که زن خانواده‌اش را برای پیدا کردن معشوقش رها کرده و به شهری مرزی رفته. در شهر مرزی زن متوجه می‌شود که دیگر وقتی برایش باقی نمانده و آن شهر آخرین جایی است که خواهد دید. بعد قبل از مردن آرزو می‌کند که ماهی باشد. یک ماهی در آبهای گرم.

با گذشت زمان مرد کم کم متوجه می‌شود که جسد زن در حال تغییر است. جسد با زمان آرام آرام تغییر شکل می‌دهد و باله‌هایی شبیه باله‌های ماهی از پهلوهای زن شروع به رشد می‌کنند. مرد برای نجات خودش از آن دنیای برف گرفته تصمیم به رفتن می‌گیرد و جسد زن را هم دنبال خودش روی برفها می‌کشاند. کمی بعد مرد یخهای دریاچه‌ای منجمد را می‌شکند و جسد زن را در آبهای آن زیر رها می‌کند. جسد زن در آب دریاچه یخ زده تکان می‌خورد. بعد انگار که دوباره جان گرفته باشد باله‌هایش را در آبهای دریاچه تکان می‌دهد.

PE-book3جیب‌های بارانی‌ات را بگرد: مجموعه داستان.  تهران، ققنوس: ۱۳۸۴

 سیم:

 در زمان جنگ بین ایران و عراق سربازی به خاطر تلاش برای فرار از پادگانی مرزی در بازداشت است. دختری که نامزد سرباز بوده بعد از یک سال دوری و بی‌خبری، پسر را پیدا کرده و برای آخرین بار به ملاقات او آمده. سرباز و دختر برای مدت کوتاهی در اتاقک بازداشتگاه کنار هم می‌نشینند و گذشته و آینده‌ای که دیگر وجود ندارد را با هم مرور می کنند. دختر به سرباز می‌گوید که قصد ترک او را دارد و از پسر می‌خواهد که اگر می‌تواند او را قانع به ماندن کند. سرباز ولی به دختر نمی‌گوید که به خاطر او می‌خواسته از آن پادگان مرزی فرار کند. که روی سیمهای خاردار پادگان گیر افتاده و یکی از پوتینهای نظامیش را روی سیمها جا گذاشته. پسر آخرین تلاشش را برای زنده ماندن در یک منطقه جنگی کرده و شکست خورده. سیم داستان خداحافظی آدمهایی است که دیگر امکان بازگشت به طرف همدیگر را ندارند.

اتاق خلوت:

 زن و شوهری در اتاق خوابشان برای خوابیدن آماده می‌شوند. شب دیر و قت است و همسایه دیوار به دیوار آنها با صدای بلند موسیقی گوش می‌دهد. دیوارهای آپارتمان نازک است و صدای آهنگ و همهمه خانه همسایه خواب زن و شوهر را به هم می‌زند. زن و شوهر پسری عقب مانده دارند که بی‌خواب شده و به زحمت به اتاق خواب خودش برمی‌گردد تا بخوابد. زن و شوهر کم کم به اتفاقات خانه همسایه کنجکاو می‌شوند. زن گوشش را به دیوار می‌چسباند تا حرفهای همسایه را بهتر بشنود. زن و شوهر همسایه از مسافرتی حرف می‌زنند که قرار است به زودی بروند. جایی در ترکیه که بسیار زیباست. زن و شوهر با حرفهای همسایه همراه می‌شوند و می‌فهمند که دوست دارند زندگیشان شبیه زندگی همسایه باشد. کمی بعد حرفهای همسایه تغییر می‌کند و آنها از پسر عقب مانده زن و شوهر حرف می‌زنند. از اینکه زندگی با داشتن یک بچه عقب مانده شبیه جهنم است و مرگ برای بچه‌هایی مثل آن بچه از زندگی کردن بهتر است. زن و شوهر از کنجکاویشان پشیمان و سرخورده می‌شوند. زن مرد را در تنهایی رها می‌کند و به اتاق خواب بچه عقب مانده‌اش پناه می‌برد.

مگس:

 سه برادر بعد از چند سال دوری به خاطر نامه‌ای که همزمان به دستشان رسیده دور هم جمع می‌شوند. نامه درباره دختری به اسم مینا است که چند سال پیش خودکشی کرده. مینا دختر عمه برادرها بوده. عمه‌ای که حالا مرده و این سه برادر تنها میراث خوار عمه مرده‌اند. برادرها سعی می‌کنند تا درباره مینا حرفی نزنند. کمی بعد ناخوداگاه تمام صحبتها به سمت مینا کشیده می‌شود. مینایی که از یکی از برادرها ناخواسته حامله شده و خودش را حلق آویز کرده. کمی بعد معلوم می‌شود که هر سه برادر به شکلی با مینا رابطه داشته‌اند و بعد او را رها کرده‌اند. برادرها با وجود اینکه خود را بی‌گناه می‌دانند هر کدام به شکلی در ناامیدی و خودکشی مینا موثر بوده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال به نقششان در اتفاقی که برای دختر عمه افتاده پی می‌برند.

 جمع کردن برگها وقتی روی زمین ریخته باشند:

 مردی چند سال بعد از جدایی از همسرش، شبی ناخوداگاه از خواب می‌پرد و تصویری از مراسم عروسی خودش را به یاد می‌آورد. در آن تصویر علاوه بر مرد و همسر سابقش مرد دیگری هم هست که ناآشناست. مرد سعی می‌کند حوادث روز عروسی را در ذهنش جابه‌جا کند تا به تصویر دقیق‌تری از آن مرد نا آشنا در ذهنش برسد. مردی که او فکر می‌کند شاید دلیل جدایی همسرش بعد از گذشت چند سال باشد. مرد همین طور تصویرهای روز عروسی را به یاد می‌آورد و فکر می‌کند که آیا از همان روز اول همسرش با مرد دیگری رابطه داشته یا نه؟ سوالی که مبهم و مبهم تر می‌شود و معمای آن مرد ناآشنا را در ذهن مرد پیچیده‌تر می‌کند.

 سایه سرباز:

 دو مرد کسی را ترور کرده‌اند و حالا در حال فرارند. آنها بین کوچه پس کوچه‌های شهر می‌دوند و سعی می‌کنند دستگیر نشوند. یکی از آنها از کاری که انجام داده مطمئن است و آن دیگری ولی دچار شک شده. نمی‌داند که آن ترور کار درستی بوده یا نه؟ دو مرد در حال فرار با هم حرف می‌زنند و سعی می‌کنند به تصویر دقیق‌تری از اتفاقی که افتاده برسند. از بین صحبتهای آنها معلوم می‌شود که هر دو نفر و کسی که ترور شده قبلا در جنگ بین ایران و عراق شرکت کرده‌اند و برای کشورشان جنگیده‌اند. در حال فرار یکی از دو مرد گلوله می‌خورد و آنها مجبور می‌شوند تا در یک پناهگاه قدیمی پنهان شوند. پناهگاهی که در زمان جنگ بین ایران و عراق برای حفاظت از مردم بی‌گناه ساخته شده. محاصره نیروهای امنیتی تنگ‌تر می‌شود و آن پناهگاه برای دو مرد شبیه زندانی می‌شود که رهایی از آن دیگر امکان ندارد.

حتمی دیو به روی دست چپ:

 مردی که کارمند بایگانی یک دفترخانه کوچک است با یک ملاقات کننده عجیب روبه رو می‌شود. پیرزنی هفتاد و هشت ساله که ظاهرا حافظه‌اش را از دست داده به دیدن مرد می‌آید. پیرزن فکر می‌کند که مرد دکتر روانپزشک است و قرار است در حل مشکلش به او کمک کند. پیرزن به مرد می‌گوید که در این سن و سال احساساتش ماننده یک دختر بیست ساله است و الان مدتی است که عاشق پسری جوان شده. پیرزن از این می‌ترسد که احساساتش برای آن پسر آزاردهنده باشد و از مرد می‌خواهد که مشکلش را حل کند. کمی بعد مرد می‌فهمد که پیرزن نسبت به او هم احساساتی عاشقانه دارد و تصمیم می‌گیرد که در احساسات پیرزن شریک شود.

بازی غیررسمی:

 پسر نوجوانی از بالکن خانه دزدکی به حیاط خانه همسایه نگاه می‌کند. در خانه همسایه چند پسر و دختر جوان با هم بازی می‌کنند. پسر به بازی پسرها و دخترها نگاه می‌کند و دوست دارد به شکلی خودش را دربازی آنها شریک کند. کمی بعد انگشتر یکی از دخترها گم می‌شود و جوانهای توی حیاط فکر می‌کنند شاید انگشتر در راه آب حیاط خانه افتاده باشد. پسر به سرعت خودش را به کوچه می‌رساند و سعی می‌کند انگشتر را در لابه لای آشغالهای توی جوب آب پیدا کند. تلاشی که ثمری ندارد و پسر درمانده و ناتوان در پشت درهای بسته خانه همسایه تنها می‌ماند.

 جیب‌های بارانی‌ات را بگرد:

در یک بیمارستان روانی مردی پرستار بیماری است که زنش را با قیچی باغبانی مثله کرده و حالا در تیمارستان بستری است. مرد با استفاده از روایت آدمهای گوناگون در داستان اتفاقی را که برای بیمار روانی افتاده مرور می‌کند. کم کم داستان بیمار روانی با تمایل خود مرد به جنایت در هم می‌شود و مرد تصویر زن خودش را با زن کشته شده بیمار روانی در هم می‌کند. در طی زمان شخصیت مرد پرستار هرچه بیشتر در شخصیت بیمار روانی تنیده می‌شود تا جایی که مرد پرستار شبیه مرد روانی می‌شود و تا چند قدمی مثله کردن همسرش پیش می‌رود.

.