مهدی ربی

مهدی ربی متولد 28 مرداد 1359 در اهواز است . او در مقدمه ی کتاب دومش نوشته است: «داستان می‌نویسم چون
نمی‌توانم ننویسم. نوشتن برای من مثل یک ولگردی پایان‌ناپذیر و لذت‌بخش شبانه است.» مهدی ربی کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی خود را از دانشکده هنر و معماری دانشگاه تهران مرکز، با رتبه اول گرفته است و در حال حاضر دانشجوی دکترای «فلسفه‌ی هنر» در دانشگاه علوم و تحقیقات تهران است . او طی این سالها داوری جوایز متعدد داستان‌نویسی را بر عهده داشته است که جوایز گلشیری، داستان خوزستان، چراغ مطالعه، شاهوار و بوشهر و …ازآن جمله اند . ربی برای کتاب اولش «آن گوشه ی دنج سمت چپ» کاندید نهایی جوایز گلشیری، مهرگان ، برگزیده جایزه روزی روزگاری و برنده نهایی جایزه منتقدین مطبوعات ایران در سال 1386 شده است . این کتاب در حال ترجمه به زبان‌های انگلیسی و ایتالیایی توسط انتشارات ایتالیایی «پونته33» است. او برای کتاب دومش«برو ولگردی کن رفیق» نیز کاندید نهایی جوایز گلشیری و روزی روزگاری و برنده نهایی جایزه منتقدین مطبوعات ایران در سال 1388 گردید. مهدی ربی در حال حاضر مدرس داستان نویسی و نمایشنامه نویسی در دانشکده هنر و معماری و دانشکده سینما–تئاتر دانشگاه هنر تهران است.

M-Rabbi

  • برو ولگردی کن رفیق
  • آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

Coverبرو ولگردی کن رفیق، مجموعه‌داستان
شابک: 978-964-362-701-0
مجموعه جهان تازه‌ی داستان
تعداد صفحه: ۱۱۱
چاپ سوم، تهران، ۱۳۹۰

داستان اول : شما صد ویازده هستید

مردی برای مشاوره با یکی از مراکز تلفنی روان درمانی ، تماس می گیرد. مشاور یک خانوم جوان است . مرد اعتراف می کند که با همسر صمیمی ترین دوستش رابطه ی عاشقانه دارد . کیفیت رابطه ی عاشقانه مرد با خورشید،که همسر دوستش است، زن مشاور را در یک رقابت پنهان با خورشید قرار می دهد. مشاوره به گونه ای پیش می رود که جای خانم مشاور و بیمار جا به جا می شود و مشاوره بدل به چیز دیگری می گردد …به راستی پیچیدگیهای روابط انسانی را انتهایی هست ؟

داستان دوم : لطفن اجازه بده هواپیماها پرواز کنند

در فرودگاه یکی از شهرهای جنوبی ایران حادثه ی غریبی پیش می آید . در تمام طول روز تا هنگامه ی غروب همه خلبانان هواپیماهایی که از شهر خارج می شوند به برج مراقبت از شلیک هایی کور و پراکنده به سمت هواپیمایشان در زمان برخاستن و اوج گرفتن هواپیما ،خبر می دهند . به سرعت گروهی متشکل از سربازان جوان فرودگاه و ماموران امنیتی مسئول کشف این حمله ی تروریستی می شوند.گروهی از سربازان جوان و کم تجربه موفق به کشف منبع تیراندازی می شوند اما چیزی می بینند که به هیچ وجه انتظار روبرو شدن با آن را ندارند …آیا همیشه ریشه ناامنی زندگی هامان در بیرون از ما قرار دارند ؟

داستان سوم : تو فقط گراز ها را بکش

نوید براتی منشی مدیر عامل یکی از شرکت های بزرگ تولید نیشکر در جنوب ایران است . شرکتهایی که قرار بوده مانند بسیاری از شرکتها به بخش خصوصی واگذار شوند . مدیر عامل جدید که به امور شرکت وارد نیست به نوید ماموریتی ویژه و پنهانی می دهد . او باید کشف کند که چه مقداری از خسارات وارد به مزارع دولتی را گرازها می زنند و نقش آنها در تخریب مزارع چقدر است ؟ نوید که با چنگ و دندان کارش را در شرکت به دست آورده مجبور به اطاعت می شود و برای انجام این کار یک شب را با یک شکارچی گراز به دل مزارع نیشکر می رود و متوجه چیزهایی می شود که بسیار فراتر از کاری است که برای آن مامور شده است ….چه نیروهایی اقتصادجهان سوم را اداره می کنند ؟

داستان چهارم : برو ولگردی کن رفیق

فرید بیست و هفت و روز است که از زنش جدا شده است . آن روز صبح نمی تواند از رختخوابش بیرون برود . به شرکتی که در آن کار می کند تلفن می کند و مرخصی می گیرد . روبروی آینه می ایستد و با خودش فکر می کند چرا با هر عملی که انجام می دهد زندگی اش به سوی ویرانی بیشتری پیش می رود ؟ او آن روز را به توصیه ی دوست مرحومش لاله «ولگردی» می کند . یعنی هیچ کاری نمی کند فقط راه می رود و می راند و با خودش خلوت می کند شاید در این ولگردی بتواند گره های کور زندگی اش را بیابد …. از کجا و چطور «معنای زندگی» دیگر برایمان اهمیت نداشته است ؟

MR-book2داستان اول : آن گوشه ی دنج سمت چپ

راوی داستان پسری است تنها که سالهاست شبها در خیابان های شهر می دود . دویدن برای او به یکجور مراقبه بدل شده است . او می دود و در حین دویدن خودش و جهان اطرافش را می کاود . تازگی ها با دختری آشنا شده که گمان می کند دوستش دارد اما اطمینانش را به این حس درونی از دست داده است . شب ها به سمت خانه دختر می دود بی آنکه به او بگوید که این کار را می کند و حین این دویدن موقعیت تازه اش را می کاود……آیا دوست داشتن امکان پذیر است ؟

داستان دوم : مقبره

چند پسر جوان دانشجو تصمیم می گیرند تعطیلات آخر هفته شان را در اطراف مقبره ی خانوادگی پدر بزرگ یکی از آنها که در جایی مصفا در بیرون شهر قرار دارد بگذرانند . یکی از این پسرها از ابتدای روز موعود بسیار افسرده و گرفته حال است . آنها طی روز در رودخانه شنا می کنند،آتش روشن می کنند،کباب می خورند ،سیگار می کشند و در آفتاب نیم روز دراز می کشند . وقت غروب برای گذراندن شب به مقبره پدر بزرگی می روند که هنوز زنده است و البته طبق سنتی آشنا در جنوب ایران قبل از مرگش همه چیز را برای مردن آماده کرده است . مقبره ویژگی خاصی دارد، دری دارد رو به مزارع کشاورزی و دری رو به قبرستانی عمومی . طی آن شب حوادث غریبی می افتد که باعث می شود یکی از پسرها اعترافی شخصی درباره عشق از دست رفته اش بکند وهمگی آنها به کشفی غریب درباره ی خودشان برسند …آیا هر انسان در درون خویش گورستانی از عشق دارد ؟

داستان سوم : قربانی ابراهیم

ابراهیم مردی شاد و سالم است. بدنی نیرومند و همسری زیبا دارد . در طول هفته چند باری برای شنا به استخر می رود . در یکی از این روزها وقتی بعد از شیرجه ای دلچسب از استخر خارج می شود تا شیرجه بعدی را برود، متوجه پسر افلیجی می شود که به کمک دو مرد دیگر از ویلچرش به داخل استخر منتقل می شود. در لحظه ای کوتاه با او چشم در چشم می شود . اما آن نگاه کوتاه بدل به یکجور نظاره گری دائم می گردد. افلیج عینکی لحظه ای او را رها نمی کند و ابراهیم متوجه می شود بدنش در نوعی نافرمانی غریب به نمایش و ابراز قدرت در برابر افلیج مشغول است و نیرویی مخرب همه تنش را فرا گرفته است …آیا تخریب و نابودی در بشر نهادینه شده است ؟

داستان چهارم : ملیحه

ملیحه و برادرش دو کودک زیبا بودند که مادرشان را از دست دادند . آنها ساکن روستایی مرزی مابین عراق و ایران هستند . بعد از جنگ اوضاع اقتصادی روستا بهم ریخته و بیشتر مردان روستا از جمله پدر آنها به قاچاق دارو ،مواد مخدر و اسلحه می پردازند. پدرشان همیشه در سفر است و این برادر ملیحه است که از او مانند مادری مهربان نگهداری می کند و همین باعث بوجود آمدن نوع خاصی از رابطه خواهر و برادری ما بین آنها می شود . زیبایی آنها در آن روستای خشک و گرم باعث منزوی شدنشان می شود و آن دو را بیشتر به هم نزدیک می کند . پدر معتاد می شود و زندگی آن دو سخت تر. برای ملیحه با اینکه در سن نوجوانی قرار دارد خواستگار می آید و این آغاز تراژدی ست ….آیا جدال زشتی و زیبایی را پایانی هست ؟

داستان پنجم : مسیح

صفا و مسیح دو پسر جوان هستند که در مهمانی هفتگی دوستان مشترک هم دانشگاهی شان با هم آشنا می شوند . اما چیزی که آن دو را به هم نزدیک می کند صمیمیت یا رفاقتی دو طرفه نیست . هر دوی آنها در آن جمع دوستانه از یک دختر به اسم سارا خوششان می آید و این علاقه مشترک دلیل نزدیکی آنهاست . یک روز صفا از این رابطه ی مثلثی بی سرانجام خسته می شود و در کافه ای کنار رودخانه با مسیح قرار می گذارد تا در بحثی مفصل این مثلث را به هم بریزد . مسیح با کمی تاخیر می رسد و…آیا ما مثلث هستیم ؟ دایره ؟ شاید هم یک خط راست ؟

داستان ششم :دوچرخه سوار

سروش پسر آخر خانواده ای پر جمعیت است . باقی خواهرها و برادرهایش ازدواج کرده اند و از خانه ی پدری رفته اند . سروش اغلب اوقات مادر پیرش را برای خرید به بازاری محلی می برد و در خرید خانه به او کمک می کند . در همه ی این سالها پرسشی ذهن او را مشغول کرده است :آیا مادرم قبل از این زندگی عاشقانه و فداکارانه با پدرم عاشق مرد دیگری هم بوده است ؟ یکی از همان روزها وقتی به سمت بازار می روند این پرسش را با مادرش مطرح می کند … آیا عشق مرتبط با لحظه هاست یا سالها ؟

داستان هفتم : حالا می ذاری بخوابم ؟

لیلی و همسرش خسرو، زوج کارمندی هستند که مجبورند برای امرار معاش هر روز از صبح تا غروب و گاهی ابتدای شب را بیرون از خانه باشند . جدا از هم و هرکس در کاری متفاوت . تنها مکان دیدار آنها تخت خوابشان است که در اوج خستگی و مانده گی در آن به ملاقات هم می روند . لیلی از این وضعیت ناراضی ست وخوابش نمی برد اما خسرو خسته و راضی به خواب می رود، گاهی حتی در بین یک گفتگوی عاشقانه …به راستی چه چیزهایی کیفیت یک رابطه انسانی را تعیین می کنند ؟

داستان هشتم : دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد

افسر بازنشسته اداره پلیس جنایی هر روز بر صندلی پارک می نشیند و صفحه ی حوادث روزنامه را با دقت می خواند . از نظر او پلیس های شهر دیگر توان کشف معماها را ندارند . او اخبار حوادث را می خواند و در ذهن خویش قاتل فراری را پیدا می کند . آن روز درگیر معمای ویژه ای می شود…. ما در کدام جهان مان زندگی می کنیم ؟

داستان نهم : می تونم دوباره ببینمت ؟

پسر جوانی که دانشجوی رشته ی مهندسی عمران است در صبح روز امتحان «بُتن» که از دروس سخت این رشته است ، دچار ملال و دلزدگی می شود . دوستانش به شهرهای خودشان رفته اند و او ترم تحصیلی تابستانه را تنهایی سر می کند. امتحانش بعد از ظهر است و او تصمیم می گیرد قبل از امتحان با ماشینش در آن شهر کوچک دانشگاهی چرخی بزند و کمی تفریح کند . در حین ولگردی در شهر زن جوان و زیبایی را اتو می زند …آیا چیزها همانطور هستند که به نظر می آیند ؟

داستان دهم : زخم رقیب

جوانی که دوران خدمت سربازی را در شهری کوچک می گذراند برای تراشیدن سرش به آرایشگاهی می رود، روی صندلی می نشیند و دستها را روی صورت می گذارد. از آن لحظه به بعد او فقط صداها را می شنود . در این میان مردی وارد آرایشگاه می شود و قصه ای می گوید که سرباز را وادار می کند تا دستها را از صورت بردارد و دوباره دنیای اطرافش را نگاه کند….تجربه های آدمها از یک موضوع واحد چقدر به هم شبیه است ؟

داستان یازدهم : چشم سیاهان کیستند ؟

مرد جوانی به اصرار مادرش با دختری که هیچ علاقه ای به او ندارد ازدواج می کند . هر روز در زمان مشخصی به سر کار می رود با دوستانش درباره موضوعاتی ثابت گپ می زند و حتی بحث و جدل با آنها به نقاط چالش برانگیزی نمی رسد . او یک تسلیم مطلق است . در یکی از این روزها حس می کند این تسلیم بودن باعث شده چیزهای تازه ای را در زندگی اش ببیند . چیزهایی که هیجان خاصی ندارند اما معناهای کوچک زندگی حقیرانه ی او هستند ….در فضاهای بسته ی زندگی چگونه خودمان را فراموش نکنیم؟

داستان دوازدهم : بادِ مخالف

حامد و صادق توی یک پمپ بنزین می ایستند تا باک موتور سیکلت شان را پر کنند . یکهو متوجه زن زیبایی می شوند که باک بی . ام .و مدل بالایش را پر می کند. صادق از حامد می پرسد : به نظر تو زور نیست این لامصب مال یه نفر باشه ؟ و دیالوگ کوتاهی سر می گیرد …. براستی عدالت چیست ؟

داستان سیزدهم : پُل ها

هادی و رویا در شهری زندگی می کنند که تعداد زیادی پل دارد . رویا عاشق پل هاست و برای این عشق دلایل خودش را دارد . اما برای هادی پل ها هنوز یک معما و شاید رقیبی هستند که دل رویای او را برده اند . در دیالوگی طولانی و عاشقانه هر دو هر آنچه درباره ی پل ها می دانند را به زبان می آورند …آیا براستی پل ها می توانند پیوند دهنده باشند ؟