آرش صادق‌بیگی

آرش صادق‌بیگی متولد 1361 و کارشناس ارشد ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر تهران است. در سال 1387 اولین کتاب نوجوانش با عنوان «چشمان باز» به زبان انگلیسی منتشر شد. مجموعه داستانش «بازار خوبان» در سال 1394 انتشار یافت و در نهمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد و همچنین سی‌وچهارمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی برگزیده شد. او همچنین یک مجموعه داستان نوجوان با عنوان «خاطرات یک سرتق» دارد که سال 1395 به بازار آمد. نویسنده فیلم تلویزیونی دایره راز (1387) و چند قسمت از سریال شاید برای شما اتفاق بیفتد (1389-91) بوده. صادق‌بیگی هم‌اکنون دبیر تحریریه مجله همشهری داستان است.

  • کتاب: چشمان باز
  • کتاب: بازار خوبان
  • کتاب: خاطرات یک سرتق

جوانی در یک مغازه‌ی پارچه‌نویسی مشغول به کار می‌شود و خطاطیِ نستعلیق می‌کند. پیرمردی می‌آید و سفارش پارچه‌ی  خوشامد می‌دهد. جوان یواش یواش می‌فهمد پیرمرد را قبلا دیده و حضورش در سایه بوده…

«چشمان باز» برگزیده جشنواره ادبی حافظ ویژه دانشجویان دانشگاه‌های هنر تهران (1385) و برگزيده دوسالانه ادبي دانشجويان کشور (1386) شد.

«قلم‌مويی را مثل فر شازده‌خانم‌ها که روی چراغ گردسوز نگه می‌داشتند و چتری موها را حلقه‌حلقه می‌کردند، روی چراغ‌الکلی بالا پايين می‌کردم تا موی اضافی قلم کز داده شود. وقتی گرمای چراغ به مويی قلم می‌زد و با بوی رنگ و تينر يکی می‌شد می‌فهميدم قلم حالت گرفته و می‌توانم دُنگ خط را سرتاسر پارچه حفظ کنم.»

باران تابستان

زمان جنگ، موتور عمومهدی که سهمیه بنیاد شهید بوده دزدیده می‌شود. حالا بعد از بیست‌و‌هشت سال، که سال‌ها در آمریکا زندگی کرده به ایران می‌آید تا موتور را از آگاهی بگیرد…

«باران تابستان» در اولین دوره جایزه داستان تهران (1393) مقام دوم را کسب کرد.

نوک پایی به اگزوز پوسیده‌اش زدم،‌ گفتم: «برای این لکنته اومدی ایران؟» خندید و با فرچه کاربراتور را در استانبولی نفت شست. گفت: «انجینش سالمه.» نشستم کنارش. گفتم: «حالا این چه‌جوری سر از مریوان درآورده؟» با همان دست‌های نفتی خم شد، قطعه‌ای از روی زمین برداشت و رو به من بالا گرفت. گفت: «واسه‌ این.»

از طرف ما

جوان گرافیستی نظارت چاپ قرآن هشت رنگی را برعهده می‌گیرد اما کار مطابق خواسته‌اش پیش نمی‌رود و وقت صحافی می‌فهمد حاشیه‌‌ی فرم‌های چاپ شده اشتباه محاسبه شده. در راه جبران ضرر پیش‌آمده، با مستاجر پدرش که جوانی مسیحی است آشنا می‌شود.

«از طرف ما» برگزیده جشنواره داستان‌های دینی گیلان (1387) و مشهد (1391) شد.

«پيچيدم تو و دنبال‌اش کردم. قدم‌هام را بلندتر کردم اما نگرفتم‌اش. جلو حصار سنگی کليسای غوکاس که رسيدم گم‌اش کردم. اطراف سبزه بود و جای ديگری نمی‌توانست رفته باشد. رفتم تو.»

گرمابه زیبا

گرمابه عمومی زیبا سال‌ها است از رونق افتاده اما تازگی یک مشتری ثابت پیدا کرده؛ آقای هوسپیان که دلاک حمام باید خودش حمامش کند. دلاک کم‌کم می‌فهمد هوسپیان ترس از آب دارد.

«گرمابه زیبا» برگزیده نخستین دوره جایزه ادبی چراغ مطالعه (1389) شد.

از کندن لباس‌ها به عرق افتاده بود و هن‌هن می‌کرد. نشست. نرمه‌‌هوایی به تنش خورد و بوی گند از لای پیلی‌های فرخورده‌ی زیر بغل و روی شکم زد بالا. با آن پیراهن اتوکشیده و شلوار شسته‌رفته و قیافه‌ی ترتمیز این کثافت جنگل مولا غافل‌گیری محض بود. به‌سختی روی شکم تا شد و از ساک، لای حوله و ریش‌تراش فیلیپس و ادکلن خارجی‌اش، بغلی‌ ساب‌رفته‌اش را درآورد و رطلی نوشید. مژه‌ها را خواباند و نرم‌نرمک آوردشان بالا. سرحال شد و رفت زیر آب.

عرض یک حال

عریضه‌نویسی قدیمی که به رابطه‌ی زنش به با یکی از همکارانش ظنین شده، خطاب به او شکایتی می‌نویسد.

«عرض یک حال» برگزيده جايزه ادبي اصفهان (1388) شد.

همه‌اش یادت می‌رود که با مهدی باراتایی طرف‌ای که از جوهر ماشین می‌فهمد نامه کِی خشک شده و کِی تق‌تقَش درآمده اصلاً و کی نوشته و کجا.

نقشه ختایی مینا

جوان مجرمی در بنیاد حرفه‌آموزی زندان به کلاس‌ میناکاری می‌رود و با استادمحمود یکی از اساتید بنام این هنر سنتی اصفهان آشنا می‌شود. بعد از آزادی در مغازه‌ی او در میدان نقش‌جهان مشغول کار می‌شود. یکی از همین روزها، خواهر یکی از هم‌بندهایش در زندان را می‌بیند.

« نقشه ختایی مینا» برنده جایزه ادبی بوشهر (1393) شد.

قفل دکان را باز می‌کردم که دختر سبزه‌روی قدبلندی با صورتی استخوانی و چشم‌های روشن نزدیک شد و سلام کرد. روشن‌تر از آفتاب سر ظهرهای تابستان اصفهان که روی پوست رودخانه بتابد.

قهرمانِ سرتقِ كتاب، پسرك زرنگ و شيطان و آب‌زيركاهی است که مامانش گياه‌خوار است و بابايش گوشت‌خوار و  زندگي پرماجرا و شلوغ‌پلوغِ خنده‌داري دارد، با كلي بازيگوشي و شرارت و باج‌خواهي و قهر و آشتي.

ملافه را کشیدم رویم و به حرف‌های استاد گوش دادم، از دور من را نشان می‌داد و می‌گفت: «امروز می‌خواهیم این کاداو رو تشریح کنیم، تشریح اندام. بریم دل و روده‌اش رو بشکافیم.» از زیر ملافه دیدم جماعتی چاقو‌به‌دست می‌آیند سمت من. یک‌‌دفعه جاکن شدم روی تخت. ملافه‌به‌سر پا شدم، از زیر ملافه دیدم دانشجوهای دختر و پسر جیغ کشیدند و ازترس نوبتی پس افتادند. تازه فهمیدم خواب نمی‌دیدم. من در سالن تشریح بودم.